بلاگرز

تمامی اطلاعات, خبرها و مقالات بصورت خودکار از سایت های فارسی دریافت و با ذکر منبع نمایش داده می شوند و بلاگرز هیچگونه مسئولیتی در قبال محتوای آنها ندارد .
تولبار و نحوه استفاده از آن

تبلیغات

***

خیریه مهربانه

خیریه مهربانه

پست ثابت

همت 110

تبلیغات

همت 110


شعری از رسول یونان به نام « فقط من میدانم»

:: شعری از رسول یونان به نام « فقط من میدانم»
فقط تاریکی میداند
ماه چقدر روشن است
فقط خاک میداند
دستهای آب
چقدر مهربان
معنی دقیق نان را
فقط آدم گرسنه میداند
فقط من میدانم
تو چقدر زیبایی



نظر یادتون نره دوستان
میتونید در کانال تک قلم هم عضو بشید و از مطالب این کانال لذت ببرید
میتونید نوشته شعر داستانک خودتون رو به پیج اینستاگرام تک قلم دایرکت کنید تا به اسم خودتون در سایت تک قلم و کانال تک قلم نوشته بشه 
کانال تلگرام و پیج اینستاگرام تک قلم
takghalam
منبع : takghalam |شعری از رسول یونان به نام « فقط من میدانم»
برچسب ها : کانال ,چقدر

فراخوان

:: فراخوان

دوستان عزیز شما میتونید اشعار داستانک و مطالب خودتونو از طریق اینساگرام تک قلم دایرکت کنید تا مطلبتون در سایت تک قلم و کانال رسمی تلگرام تک قلم به اسم خودتون نوشته بشه

پیج اینستاگرام تک قلم.   takghalam


کانال رسمی تلگرام تک قلم takghalam

لطفا مطالب و نوشته ها و عکسهاتونو به پیج تک قلم دایرکت کنید

میتونید پیشنهادهاتونو به ما ارجا بدید

منبع : takghalam |فراخوان
برچسب ها : رسمی تلگرام ,کانال رسمی ,دایرکت کنید

شعر نو

:: شعر نو

بگشایم پنجره ها را

تا که از باران 

قطره ای نصیب ما گردد

شای آنجا ، پشت آن پنجره ها

شاپرکی خواب باشد

شاید پشت آن شیشه ی بخار زده

پسرکی نقش اشکی از دل ما میکشد

بگشایم پنجره ها را

تا که از باران 

قطره ای از نصیب ما گردد

شاید آنجا پشت آن پنجره ها

پسرکی شعر می گوید

شاید که با عطر باران و خاک

شاید با صدای پرنده ها

شاید با هوای عاشقی

شاید....

شاید می توان با صدای باران هم عاشق شد

پس!

بگشایم پنجره ها را

تا که از باران

قطره ای نصیب ما گردد

(ابراهیم زلفی)

منبع : takghalam |شعر نو
برچسب ها : شاید ,پنجره ,گردد ,باران ,نصیب ,قطره ,بگشایم پنجره ,باران  قطره

قسمتی از متن کتاب در قند هندوانه نوشته ریچارد براتیگان

:: قسمتی از متن کتاب در قند هندوانه نوشته ریچارد براتیگان

امروز صبح در زدند از نحوه در زدنش میشد بفهمم که چه کسی ست،واز پل که رد میشد صدایش رو شنیده بودم.

از روی تنها تخته ای رد شد که سرو صدا میکرد.همیشه از روی آن رد میشد.هیچ وقت نتوانسته ام از این قضیه سر در بیاورم.خیلی فکر کردم که چرا همیشه از روی همان تخته رد میشود،چطور هیچ وقت اشتباه نمیکند،و حالا پشت در کلبه ام ایستاده بود و در میزد.

جواب در زدنش را ندادم،فقط چون دوست نداشتم.نمیخواستم ببینمش.میدانستم برای چه آمده و برایم اهمیتی نداشت.

دست آخر از در زدن منصرف شد و از روی پل بر گشت ،و البته از روی همان تخته رد شد : تخته ی بلندی که میخهایش ترتیب درستی نداشت ،سالها پیش ساخته شده و هیچ راهی برای تعمیرش وجود ندارد.وبعد رفت ،وتخته بی صدا شد.میتوانم صدها بار از روی آن پل رد شوم،بی آن که پایم را روی آن تخته بگذارم ،اما مارگریت همیشه از روی آن رد میشد.

منبع : takghalam |قسمتی از متن کتاب در قند هندوانه نوشته ریچارد براتیگان
برچسب ها : تخته ,میشد ,همان تخته

فروشگاه

لینک عضویت در کانال تلگرام

عضویت در گروه تلگرام جوک کلیپ عکس


کانال تلگرام

جدیدترین مطالب

تبلیغات

  • دانلود آهنگ